Friday, October 23, 2009

بگو به باران




بگو به باران

ببارد امشب

بشوید از رخ

غبار این کوچه باغ ها را

که در زلالش

سحر بجوید

ز بی کران ها

حضور ما را

به جست و جوی کرانه هایی

که راه برگشت از آن ندانیم

من و تو بیدار و محو دیدار

سبک تر از ماه تاب و از خواب

روانه در شط نور و گرما

ترانه ای بر لبان بادیم

به تن همه شرم و شوق ماندن

به جان جویان

روان پویان بامدادیم

ندانم از دور و دور دستان

نسیم لرزان بال مرغی ست

و یا پیام از ستاره ای دور

که می کشاند

بدان دیاران

تمام بود و نبود ما را

دراین خموشی و پرده پوشی

به گوش آفاق می رساند

طنین شوق و سرود ما را

چه شعرهایی

که واژه های برهنه امشب

نوشته بر خاک و خون و خارا

چه زاد راهی به از رهایی

شبی چنان سرخوش و گوارا

دراین شب پای مانده در قیر

ستاره سنگین و پا به زنجیر

کرانه لرزان در ابر خونین

تو دانی آری

دلم ازاین تنگنا گرفتست

چو رود ، جنونه بگسل

که پای در بند

بهانه بهر خدا گرفته ست

شفیعی کدکنی

Friday, October 16, 2009

آواز سرخ او




گلوی مرغ سحر را بریده اند و
هنوز
در این شط شفق
آواز سرخ او
جاریست

هوشنگ ابتهاج

Friday, October 9, 2009

یادگار خون سرو




دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد

ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدای خون، در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

هوشنگ ابتهاج، ه. ا. سایه

Thursday, October 1, 2009

در سوگ پرویز مشکاتیان





اي دوست وقت خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دور فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکً تيره روز هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود

دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي زينان

به فکرً داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزادي وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابور سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

محمدرضا شفيعي کدکني