Friday, October 23, 2009

بگو به باران




بگو به باران

ببارد امشب

بشوید از رخ

غبار این کوچه باغ ها را

که در زلالش

سحر بجوید

ز بی کران ها

حضور ما را

به جست و جوی کرانه هایی

که راه برگشت از آن ندانیم

من و تو بیدار و محو دیدار

سبک تر از ماه تاب و از خواب

روانه در شط نور و گرما

ترانه ای بر لبان بادیم

به تن همه شرم و شوق ماندن

به جان جویان

روان پویان بامدادیم

ندانم از دور و دور دستان

نسیم لرزان بال مرغی ست

و یا پیام از ستاره ای دور

که می کشاند

بدان دیاران

تمام بود و نبود ما را

دراین خموشی و پرده پوشی

به گوش آفاق می رساند

طنین شوق و سرود ما را

چه شعرهایی

که واژه های برهنه امشب

نوشته بر خاک و خون و خارا

چه زاد راهی به از رهایی

شبی چنان سرخوش و گوارا

دراین شب پای مانده در قیر

ستاره سنگین و پا به زنجیر

کرانه لرزان در ابر خونین

تو دانی آری

دلم ازاین تنگنا گرفتست

چو رود ، جنونه بگسل

که پای در بند

بهانه بهر خدا گرفته ست

شفیعی کدکنی

No comments:

Post a Comment