Friday, August 21, 2009

یعنی بیا که ره بگشائیم و بگذریم


بگذار تا از این شب دشوار، بگذریم
آن‌گه چه مژده‌ها که به بام سحر بریم

رود رونده، سینه و سر می‌زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشائیم و بگذریم

لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون می‌خوریم باز، که بازش بپروریم

دریاب بال خسته‌ی جویندگان که ما
در اوج آرزو، به هوای تو می‌پریم

بی روشنی پدید نیاید بهای در
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم


آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست
دستی به خون دل ببریم و بر آوریم


ماییم سایه کز تک این دره ی کبود
خورشید را به قله ی زرفام می بریم


« هوشنگ ابتهاج ه.الف.سایه»

No comments:

Post a Comment