Thursday, November 19, 2009

زيرا که من ريشه های ترا دريافته ام



اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشق ام بود

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من درد ِ مشترک ام
مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم

نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های ِ تو را دریافته ام
با لبان ات برای ِ همه لب ها سخن گفته ام
و دست های ات با دستان ِ من آشناست

در خلوت ِ روشن با تو گریسته ام
برای ِ خاطر ِ زنده گان
و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مرده گان ِ این سال
عاشق ترین ِ زنده گان بوده اند

دست ات را به من بده
دست های ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
به سان ِ ابر که با توفان
به سان ِ علف که با صحرا
به سان ِ باران که با دریا
به سان ِ پرنده که با بهار
به سان ِ درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشه های ِ تو را دریافته ام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست

احمد شاملو

Friday, October 23, 2009

بگو به باران




بگو به باران

ببارد امشب

بشوید از رخ

غبار این کوچه باغ ها را

که در زلالش

سحر بجوید

ز بی کران ها

حضور ما را

به جست و جوی کرانه هایی

که راه برگشت از آن ندانیم

من و تو بیدار و محو دیدار

سبک تر از ماه تاب و از خواب

روانه در شط نور و گرما

ترانه ای بر لبان بادیم

به تن همه شرم و شوق ماندن

به جان جویان

روان پویان بامدادیم

ندانم از دور و دور دستان

نسیم لرزان بال مرغی ست

و یا پیام از ستاره ای دور

که می کشاند

بدان دیاران

تمام بود و نبود ما را

دراین خموشی و پرده پوشی

به گوش آفاق می رساند

طنین شوق و سرود ما را

چه شعرهایی

که واژه های برهنه امشب

نوشته بر خاک و خون و خارا

چه زاد راهی به از رهایی

شبی چنان سرخوش و گوارا

دراین شب پای مانده در قیر

ستاره سنگین و پا به زنجیر

کرانه لرزان در ابر خونین

تو دانی آری

دلم ازاین تنگنا گرفتست

چو رود ، جنونه بگسل

که پای در بند

بهانه بهر خدا گرفته ست

شفیعی کدکنی

Friday, October 16, 2009

آواز سرخ او




گلوی مرغ سحر را بریده اند و
هنوز
در این شط شفق
آواز سرخ او
جاریست

هوشنگ ابتهاج

Friday, October 9, 2009

یادگار خون سرو




دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد

ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدای خون، در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

هوشنگ ابتهاج، ه. ا. سایه

Thursday, October 1, 2009

در سوگ پرویز مشکاتیان





اي دوست وقت خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دور فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکً تيره روز هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود

دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي زينان

به فکرً داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزادي وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابور سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

محمدرضا شفيعي کدکني

Tuesday, September 8, 2009

دست که بسته چشم شما را



سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟

الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را


سیمین بهبهانی


Friday, September 4, 2009

تفنگت را زمین بگذار





تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار



آهنگ و آواز: محمدرضا شجریان

تنظیم: مجید درخشانی

شعر: فریدون مشیری

Friday, August 28, 2009

وقتی غروب پر بزنه


طلوع من, طلوع من

وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتن منه


خواننده:
محسن نامجو
آهنگساز : سیاوش قمیشی

Thursday, August 27, 2009

نفرين بر اين بيداد ، اي مهتاب ، نفرين




نفرين بر اين بيداد ، اي مهتاب ، نفرين

بيني گدايي ، هر بگامي ، رقت انگيز
ياد هر بدستي ، عاجزي از عمر بيزار
يا زين دو نفرتبارتر, شيخ ريايي
هر يك به روي بارهاي شهر سربار
چون لكه هاي ننگ و ناهمرنگ وصله...

اينجا چرا مي تابي ؟ اي مهتاب ، برگرد
اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست
جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند
در دام يك زنجير زرين ، ديدني نيست
مي خندي اما گريه دارد حال اين شهر...

از ابروي
خورشيد ، تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم
از زندگي اينجا فروغي نيست ، الاك
در خشم آن زنجيريان خرد و خسته
خشمي كه چون فريادهاشان گشته كم رنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته
واندر سرود بامداديشان فشرده ست
زينجا سرود زندگي بيرون تراود
همراه گردد با بسي نجواي لبها
با لرزش دلهاي ناراضي همآهنگ
آهسته لغزد بر سكوت نيمشبها
وين است تنها پرتو اميد فردا

مهدی اخوان ثالث
م.امید

Tuesday, August 25, 2009

به جای لعنت به تاریکی شمعی برافروز

*
به جای لعنت به تاریکی
شمعی برافروز


Sunday, August 23, 2009

تمام آن‌ چیزی که اهمیت دارد


بسیار آموخته‌ام از تو

آموخته‌ام که همگان میخواهند تا همیشه در اوج باشند

و بر فراز قله زندگی‌ کنند

غافل از اینکه تمام آن‌ چیزی که اهمیت دارد
شیوهٔ درست پیمودن و به سمت قله رفتن ماست

So many things I have learned from you.I have learned that everybody wants to live at the top of the mountain, forgetting that is how we climb is all that matters.


Gabriel García Marquez
Nobel Prize Laureate in Literature (1982)

قصّاب خانه ی بشریّت



در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است

و
فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود

تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است

حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است

‌کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت


احمد شاملو

Friday, August 21, 2009

یعنی بیا که ره بگشائیم و بگذریم


بگذار تا از این شب دشوار، بگذریم
آن‌گه چه مژده‌ها که به بام سحر بریم

رود رونده، سینه و سر می‌زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشائیم و بگذریم

لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون می‌خوریم باز، که بازش بپروریم

دریاب بال خسته‌ی جویندگان که ما
در اوج آرزو، به هوای تو می‌پریم

بی روشنی پدید نیاید بهای در
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم


آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست
دستی به خون دل ببریم و بر آوریم


ماییم سایه کز تک این دره ی کبود
خورشید را به قله ی زرفام می بریم


« هوشنگ ابتهاج ه.الف.سایه»

Thursday, August 20, 2009

برای شیر آرمیده در ستیغ کوه ; مصدق



نه هر که دعوی ِ مردانگی چو مردان کرد

به نام ِ نیک ، خودی مُشتهَر به دوران کرد

به نام نیک سِزد شهرت اَر به دست آری

و گرنه شهرتِ بد ، ننگ ها نمایان کرد

"یزید" و "شمر" هم از جمله یِ مشاهیرند

و لیک لعنت جاویدشان ، هر انسان کرد

مقام و مال و منال ، اَر نه بهرِ خدمت بود

کسی که در پیِ آن تاخت ، جلبِ خُسران کرد

به چاهِ مَظلمه افتاد و منجلاب فساد

هر آن که خود ، طلب جاه ، بهر عنوان کرد

چنین کسان که مقید به حفظ جاهِ خودند

به رایِ خویش کنند آنچه را که نتوان کرد

بیامدند و برفتند بس امیر و وزیر

که محوشان ، وزش تندباد نسیان کرد

پس از شهادت "قائم مقام" و "میرکبیر"

"مصدق" است که خود را فدای ایران کرد

کشید جانب بیدادگه "مصدق" را

شهی که طاعت بیگانگان فراوان کرد

چه جرم کرد "مصدق" جز اینکه ایران را

رها زِ چنبر بیداد انگلستان کرد

"ادیب" گرچه درآویخت با ایادیِ جور

درین نبرد ، اطاعت زِ حکم وجدان کرد

*

عبدالعلی ادیب برومند

1301. شاعر ملی ایران

ارادهٔ تسخیر ناپذیر




توانمندی نه از قدرت جسمانی‌ , که از ارادهٔ تسخیر ناپذیر سرچشمه می‌گیرد

ماهاتما گاندی

strength does not come from physical capacity. It comes from an indomitable will

Mahatma Gandhi (1869-1948)

خوش آن بیداد


خوش آن بیداد کز فریاد من, جانان برون آید

نفیر دادخواهان سر کشد, سلطان برون آید


- محتشم کاشانی -

Tuesday, August 18, 2009

اصل نظام مردمند



اصل نظام مردمند

دروغ چون چركي مسموم روز به روز دامنه خود را گسترش مي‌دهد و به بهانه دفاع از «اصل نظام» غافلان را به حمايت از خود فرامي‌خواند و كسي نمي‌گويد كه «اصل نظام» مردمند
-
مير حسين موسوي

سفر از من باز نمی‌گردد



بازگشته‌ام از سفر

سفر از من
بازنمی‌گردد

شمس لنگرودی